ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
182
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
گذاشت . وضع روحىام هيچ خوب نبود ، چون قبلا تعريف اين تبهاى گيلان را زياد شنيده بودم و مىدانستم كه سومين حمله يا به بيمارى تيفوئيد تبديل خواهد شد و يا باعث چنان ضايعهى شديد مغزى مىشود كه فاتحهى مريض خوانده است . از يادآورى اينكه جسد من طعمهى شغالهايى خواهد شد كه هر شب در دور و بر چاپارخانه زوزهى گريه مانندى سر مىدهند ، سراپاى وجودم مىلرزيد . چنين مرگى بسيار نامطبوع بود . خيلى به موقع به ياد كتابى افتادم كه سالها پيش تحت عنوان خاطرات جوانى ماكسيم دوكان « 1 » خوانده بودم . آنجا نوشته بود : « آن قدر گنهگنه بايد خورد كه در اعضاى بدن چون تير توپ اثر بگذارد . » آخرين تصميم را گرفتم : يا مرگ يا زندگى ! از ژروم خواهش كردم با كاغذ سيگار شش كپسول گنهگنه ، هركدام به اندازهى پنج سانتىگرام ، برايم درست كند . به فاصله هر پنج دقيقه تمامى آنها را خوردم و روى آن يك گيلاس شراب با آبليمو سركشيدم . بدين ترتيب « تير توپ » در شده بود ، در انتظار اثر آن به خواب فرو رفتم . نتيجه قطعى بود . صبح زود از خواب بيدار شدم . درحالىكه با اضطراب تمام منتظر تب و لرز هر روزى بودم ، خوشبختانه ديگر از حملهى بيمارى خبرى نشد . فقط گاهى تصور مىكردم كه صداى ناقوس يا شيپور مىشنوم و هرچه رفقا بيخ گوشم داد مىكشيدند ، من خيلى به زحمت صداى آنها را مىشنيدم . بعد از ظهر همان روز حتى توانستم از جايم بلند شده ، مقدارى راه بروم و كمى غذا بخورم . امروز صبح حتى قدرت آن را داشتم كه سوار اسب شده و به سفر ادامه دهم ، فقط كمى گوشهايم سنگين بود . جلودار مهربان از اينكه مرا سرپا مىديد خيلى خوشحال به نظر مىرسيد . بلافاصله كمكم نمود كه خوب روى زين قرار بگيرم ، بعد با ابراز محبت تمام دستم را فشرد و سپس رو به آسمان كرد و از صميم قلب گفت : « اللّه اكبر ! » . در اينكه خدا بزرگ است شكى نمىتوان داشت ، ولى « از تو حركت و از خدا بركت ! » اگر دوست دانشمند من آقاى ارلان « 2 » مقدار خيلى زيادى گنهگنه در جعبهى داروهاى سفرى من نمىگذاشت ، به احتمال زياد خاطرات مسافرت من در رستمآباد به پايان مىرسيد . گذشته از همهى اينها
--> ( 1 ) . Maxime Ducamp : ماكسيم دوكان [ 1822 - 1894 م ] نويسنده و جهانگرد فرانسوى كه بارها به سرزمينهاى مشرق زمين و اروپا سفر كرده و آثار زيادى از خود به يادگار گذاشته است . م . ( 2 ) . Herlant